تبليغاتX
هندوانه خنک
میرحسین موسوی

هندوانه خنک

لونه

با همکارا ایستاده بودیم تو بالکن و در حین نم نم بارون گپ می زدیم.لونه پرنده ها گوشه بالکن توجه مون رو به خودش جلب کرده بود.از پایین لونه قطره های آب به پایین چکه می کرد.خلاصه با بچه های مجله دست به کار شدیم و با حلبی و پیچ و دریل نیم ساعتی کلنجار رفتیم و یه سقف شیب دار برا لونه ساختیم.چند دقیقه پیش دو تا زاغچه اومدن تو اون لونه. واقعا احساس بی نظیریه که بدونی وقتی بارون و برف می باره پرنده ها جاشون امنه.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رهام  | 

خداحافظ استاد

دیشب سنتور هم دلش برایت تنگ شده بود استاد.در آستانه اولین شب پاییز باید بودی و چهار مضراب جاودانه خزان را دوباره می نواختی.دیشب جهان هنر ایرانی برایت گریستند.همه گریستند. همه آنهایی که «سر عشق» را در «بیداد» دستان هنرمندت لمس کرده بودند.

صبح امروز سنتور نواز دوره گردی که در میدان ونک ساز می زند هم گریان می نواخت.روزنامه را که عکس مشکاتیان را در صفحه اول چاپ کرده بود کنارش گذاشته بود.امروز بی تفاوت به رهگذران می نواخت.شور می نواخت و چه دلنواز.او هم میدانست که امیر سنتورنوازان امروز دیگر در میان ما نیست.

در تحریریه هم همه چیز تحت تاثیر مرگ ناگهانی استاد بی بدیل سنتور بود.هنوز هم کسی مرگ او را باور نمی کند.

صدای سنتور مشکاتیان در قاصدک در گوشم است و خاطراتم را مرور می کنم.اولین برخورد من با موسیقی ایرانی را صدای ساز او رقم زد.13 ساله بودم که پدرم کاست برآستان جانان را برایم خرید.اثر جاودانه مشکاتیان و شجریان.بعد ها هم کاست بیداد و دستان را. این آخری هم که قاصدک که البته هیچ گاه مجال انتشار رسمی را پیدا نکرد اما خانه به خانه تکثیر شد.که هیچ دستی راه عشق را نمی تواند بست.

مشکاتیان نمرده است ، مگر نه آنکه هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق؟؟
+ نوشته شده در  ساعت   توسط رهام  | 

همیشه یعقوبی

محمد یعقوبی هنوز همانی است که بود. روزگار هنوز نتوانسته اندیشه های کارگردان جوان تناتر ما را تغییر دهد. فقط پخته ترش کرده است.یعقوبی هنوز همان کارگران زمستان 66 است.تو این کار هم یعقوبی باز آدم ها را لایه لایه دیده و چند وجهی تصویر کرده . نشون می ده که چطوری آدما وقتی جرات و جسارت ندارن می رن دنبال ظاهر سازی و دروغ و شیاد بازی و نقش بازی کردن و وقتی که این مساله ایپدمی میشه می تونه یه جامعه رو تباه کنه.دروغ هم عین خشکسالی وقتی بیفته تو یه جامعه خرابی و نابودی به بار میاره.به نظر من کار جدید یعقوبی رو از دست ندید.نمی دونم هنوز رو صحنه هست یا نه؟ 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط رهام  | 

به استاد شجریان

در گلویت کدام راز را نهفته ای که هنوز از پی هفتاد سال دراز چنین لطیف می تراود ، انگاره های کدامین ناکجای نادیدنی را با خود داری که به هر تحریر چنین بی بدیل ترانه می سرایی ، در کدامین چشمه پری های هزار افسانه از یادها رفته نگاه کردی که چنین آیینه روان در برابر من می گذاری ، ترجمان شعر را در کدام کلاس ازل خواندی که هیچ ادیبی را یارای هم داستانیت نیست ؟


+ نوشته شده در  ساعت   توسط رهام  | 

دوش دور از رویت این جان

نه باور نمی کنم، یعنی نمی خواهم باور کنم. من مرگ هیچ دوستی را باور نمی کنم.من مرگ دوستی که صدای پای آب را دوست داشت را هم باور نمی کنم.این بیماری لعنتی بالاخره نوید را از ما گرفت.نوید عزیز ساعت درست شش و هجده دقیقه عصر شنبه است.دارم برگ های خبر را زیر و رو می کنم.ناگهان دوستی خبر پروازت را می دهد.برای چند دقیقه خشک می شوم.می نشینم. راه می روم. سیگار می کشم.سعی می کنم جلو اشک هام رو بگیرم.هنوز امیدوارم که این خبر اشتباه باشه.اما نه خبر درسته.

می دانستم که بیماری دیستروفی و معلولیت روز به روز تو را ضعیف تر می کند.اما لحظه ای هم به این که این دو تو را از ما بگیرند فکر نکرده بودم.چرا باید فکر می کردم؟ وقتی تو با همه دردها و رنج ها این همه فعال بودی.نوید جون ، دارم روزهای آشنایی را مرور می کنم.به گمانم شش سال پیش بود.آره سال 1382.می گفتی می خواهی وبلاگی برای معلولان درست کنی.بالاخره هم این ایده را عملی کردی. آن روزها چقدر خوشحال بودی.تو از راه اندازی وبلاگ ها و ما از پشتکار تو.

 

خوابیدی ، بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب ، بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمیبنی

توی خواب ، گلای حسرت نمیچینی

بخواب نوید جان بخواب رفیق

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رهام  | 

کلاس خوشحالی

گه گاه دوستانی راهی کلاس هایی می شوند که قرار است پس از آن خیلی حالشان خوب شود. کلاس هایی که قرار است اعتماد به نفس و در یک کلام حالشان را خوب کند. در چند سال گذشته دوستان زیادی به این کلاس ها رفتند.دوره های آوین ، دوره های بنیان ، دورهای زندگی برتر ، دوره های فنگ شویی و از این دست که بسیارند. دوستان من در یک کلام همین ابتدای کار خلاصه بگویم ، نمی دانم که شما به نتیجه ای که خواستید رسیدید و حالتان خوب شد یا نه ؟ که خدا کند دست کم اینگونه باشد. اما باور کنید که از نظر رفتارهای اجتماعی و انسانی بسیار سقوط کردید. دوستان من ، شما خودخواهی را با شاد بودن و به قول خودتان هپی بودن اشتباه گرفتید. شما بارها و بارها دیگران را نادیده گرفتید که خودتان خوب باشید و خوشحال.
خیلی ها که به این کلاس ها رفتند اینگونه شدند و عجیب که آن حال و هوای خوب و آن قدرت اراده برتر دیری نپایید و باز آنها ماندند و پریشانی افکار و سیاهی ایام. آنها به کلاس رفتند تا با حرف از هیچ همه چیز بسازند. غافل از اینکه حال خوب و بخت نیک و ناز ایام از دل خود ما بیرون می آید.دوستی با آدم ها و دوست داشتن بی چشم داشت آنهاست که خوبی ها را رقم می زند و راه ها را هموار می کند.

 

این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت

هرکجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت

دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود

گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رهام  | 

رود ارس

سفری در پیش است

دوباره کوله ها را می بندیم و راهی سفری دیگر می شویم.این بار مقصدمان رود ارس است و چند روز پیاده روی در جنگل های بکر و دست نخورده ارسباران.
سفر طبیعت گردی با همه سختی ها ، چادر زدن ها ، بی آبی کشیدن ها و پیاده روی های بی پایانش باز هم شیرین است.در آنجا تو هستی و زمانی که انتها ندارد.خاطره ات را تا هر کجا که می خواهی پرواز می دهی و سبکی بی پایان طبیعت روحت را آرام می کند.شب ها کنار چادر آتش به پا کردن و گفتن و خندیدن.خوابیدن با صدای خروشان رودخانه .صبح ها چشم باز کردن در میان مه صبحگاهی و باز پیاده روی در مهمانی گل و سبزه و درخت.
به گمانم سه سالی می شود که دیگر مسافرت شهری نرفته باشم.مگر سفرهای کاری.همسفرهای طبیعت هم از جنس دیگرند.همه آرام ، همه صبور ، همه دل خوش به دیدن باز شدن غنچه ای در تابش اولین اشعه های آفتاب.
اردلان که عاشق دیدن پرندگان است ، سروش که از دشت های پوشیده از شقایق دل نمی کند.محمد که ساعت ها سر از سجده کویر بر نمی گیرد.حمید که پا بر هیچ گلی نمی گذارد.ساسان که عاشقانه انجیلی ها را در آغوش می کشد.
انگار در سفر تمام گم کرده های خودت را پیدا می کنی.اما چه سود که ماجرا ، همان قصه دختر کبریت فروش است.سفر که تمام می شود و از زلال برکه و نرمی خاک که پا بر سختی و تیرگی آسفالت شهر می گذاری ، دوباره همه دو رویی ها و نیرنگ ها شروع می شود.دوباره زمین و آسمان برایت نقش بازی می کنند و دوباره تو می مانی و غم هایی که شاید هیچ وقت به شادی تبدیل نشوند.

سفری در پیش است
+ نوشته شده در  ساعت   توسط رهام  | 

شام بی دلیل


امروز تولد دوستی بود که دیگه این دور و برا نیست. به یادش چند تا از دوستام رو جمع کردم و شام رفتیم بیرون. شب خوبی بود. هر چقدر بچه ها اصرار کردن ، دلیل شام دادن رو براشون نگفتم. نخواستم با یادآوری ماجراهای گذشته اوقات جمع رو تلخ کنم.حالا بعدا براشون می گم. قرار شده هر کس حدس زد یه سفر مهمونش کنم. به هر حال تولدش مبارک.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رهام  | 

مرگ سلطان پاپ

هنوز هم باور کردنش سخت است.حالا دیگر ساعت ها گذشته و بدنش هم سرد شده است.باید قبول کرد که بیش از سه دهه از تاریخ موسیقی راک جهان بدرود حیات گفته است.مایکل جکسون آخرین ابر ستاره موسیقی جهان بامداد امروز مرد.
اینکه می گویم آخرین ابر ستاره موسیقی زیاده روی نیست.شما خواننده دیگری را سراغ دارید که آلبوم هایش بیشتر از 250 میلیون نسخه در جهان فروخته باشد؟ او آخرین بت موسیقی جهانی بود.در تمامی پنج قاره جهان هواداران بسیاری داشت و نه موسیقی که همه زندگی اش از سوی هواداران دنبال می شد. زندگی پرماجرایی که امروز در 53 سالگی به پایان رسید.بزرگترین خدمتی که مایکل جکسون به موسیقی کرد و همین هم جاودانه اش کرد ، به هم آمیختن گیتار راک و موسیقی رقصی بود.کاری که تا آن زمان کمتر کسی جرات کرده بود انجام دهد.و البته پس از او هم کسی نتوانست راهش را ادامه دهد.
در دهه 60 و اوایل دهه هفتاد خودمان تقریبا تمامی راه های جوانان و نوجوانان عشق موسیقی به مایکل جکسون و شلوارهای لوله تفنگی ختم می شد.و همینطور تقلید رقص های مایکل جکسون که البته کمتر به خودش شبیه در می آمد.به خصوص آن
Foot Over یا راه رفتن معکوس که به نظرم آخرین تکنیک رقصی بود که جهان هفت هنر به خودش دیده است.
شبکه سی ان ان دارد تصاویری را به طور مستقیم از اطراف بیمارستانی که جسد مایکل جکسون در آن قرار دارد پخش می کند.هزاران نفر جمع شده اند.گروهی گریه می کنند ، گروهی شمع روشن کرده اند و گروهی هم موسیقی جکسون را گذاشته اند و به یادش می رقصند. تامی برایان هم در میان جمعیت نشسته است.او هم حالا پیر شده.نزدیک به 60 سالی باید داشته باشد.کسی که گیتار آهنگ معروف
beat it را نواخته است.
به هر حال همه چیز تمام شد.مایکل جکسون هم به خاطره ها پیوست.شاید هم به افسانه ها

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رهام  | 

سیگار سینما

عجب حالی دارد این سیگار جلو سینما. به قول خبرنگار ها همین اول کار فوکوس گزارش را گفتم که خیال همه راحت شود.راستش را بخواهید به من که بیشتر از خود فیلم می چسبد.معمولا از بچه هایی که با هم به سینما می رویم ، من و حمید زودتر از بقیه می رسیم.تقریبا همیشه! پاتوق مان هم سینما آزادی است. بلیت ها را می خریم و تا بقیه بیایند سیگاری می گیرانیم.گپ می زنیم. گاهی هم در همین زمان کوتاه حرف ها و درد دل هایی با هم می کنیم. تا آنجا که دیگر محوطه جلو سینما و آن سیگار معروفش بین من و حمید شده پر از خاطره. اول ها بلیت را که می گرفتیم حدس می زدیم که کجای سالن هستیم.اما این بازی دیگر مزه ندارد. تقریبا همه جای سالن ها و ردیف ها را می دانیم کجاست. مانده همان سیگار قبل از فیلم. جای همه شما خالی
+ نوشته شده در  ساعت   توسط رهام  |